داستان امام حسن مجتبی(ع)

داستان هایی اززندگانی امام حسن مجتبی(ع)

امام حسن گوسفندی داشت که موردعلاقه اش بود.روزی یکی از غلامان پای گوسفند را شکست .امام دلیل این کارراازغلام جویاشد.غلام گفت:برای اینکه توراناراحت کنم.امام باتبسمی دل نشین فرمودند:ولی من درعوض توراخشنودمی کنموغلام راآزاد کرد!


روزی امام مشغول غداخوردن بود.سگی آمد ومقابلش ایستاد.یک لقمه خودش می خوردویک لقمه جلوی سگ می انداخت اطرافیان خواستندسگ رادورکنند.امام مانع شدوفرمودند:شرم دارم ازخداکه جانداری به غذاخوردنم بنگردومن به او غذاندهم.

                              میلاد باسعادت امام مجتبی مبارک باد

/ 1 نظر / 10 بازدید
ه.ن

سلام و درود برهمه ی کسانی که در راه اعتلای معارف اسلامی و پیشوایان و رهروان انها دستی بر قلم دارند.مطالب مفیدی دارید.در صورت تمایل به تبادل لینک http:12shahid.persianblog.irرا به لینک دوستان خود اضافه کنید.منتظر پاسخ شما هستم. یا حق